معنی شعرهای کتاب فارسی سال دوم راهنمایی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢ : توسط : محمد رحیمی رضوان

جهت استفاده ی دبیران و دانش آموزان عزیز

( لطفا نظرات و پیشنهادات خود را بیان بفرمایید )


فصل اول

صبح صادق قدرت کاذب شکست              رشته های دام اهریمن گسست

صبح راستین و حقیقی پرده ی دروغین شب را کنار زد و تار و پود دام شیطان را در ھم شکست / انقلاب اسلامی ، قدرت ستمگر و دروغین را در ھم شکست و چھره ی شیطانیآن را از میان برداشت .

 

شه مردان

مسلم اول شه مردان علی است             عشق را سرمایه ی ایمان علی است

 اولین فرد مسلمان و پادشاه آزاد مردان و آزادگی حضرت علی ( ع ) است و سرمایه ی ایمان عشق به علی است

از ولای دودمانش زنده ام                   در جهان مثل گهر تابنده ام

به علت دوستی و عشق به خاندان علی ( ع ) زنده ھستم و در دنیا ھمچون جواھری درخشان و ارزشمند ھستم

قوت دین مبین فرموده اش                 کائنات آیین ژذیر از دوده اش

  سخنان حضرت علی ( ع ) موجب استحکام و قدرتمندی دین اسلام است و موجودات جھان نظم و قاعده ی خویش را از خاندان ان حضرت پذیرفته اند

خاکم و از مهر او آیینه ام                می توان دیدن نوا در سینه ام

 ھمچون خاک بی ارزش ھستم و این محبت به حضرت علی ( ع ) است که مرا چنین ارزشمند ساخته است ( ارزشمندی و این مقام انسانس ناشی از محبت و دوستی باحضرت علی ( ع ) است و این نغمه و شوری که در سینه ی من است به دلیل ھمین عشق به علی ( ع ) است ( از تابش آفتاب وجود حضرت علی ( ع ) پاک و زلالم ) مھر ایھام دارد

الف) مھر و محبت ب ) آفتاب / خورشید

هر که دانای رموز زندگی است           سر اسمای علی داند که چیست

  ھر کسی که از راز و رمز زندگانی آگاه است از اسرار آسمانی و الھی حضرت علی ( ع) با خبر است .

ذات او دروازه ی شهر علوم              زیر فرمانش حجاز و چین و روم

 وجود علی (ع) دری برای ورود به علم و دانش است ،ھمان گونه که حضرت رسول اکرم ( ص ) فرموده اند:من شھر علم هستم و علی ( ع)دروازه ی شھر علم است . ھمه ی دنیا تحت فرمان اویند .  (در نام بردن چند کشور بحث ذکر جزئ و اراده ی کل وجود دارد. بیت آرایه ی تلمیح دارد  ).

عشق با دشوار ورزیدن خوش است        چون خلیل از شعله گل چیدن خوش است

 عشق و محبت زمانی که ھمراه سختی و ناھمواری باشد دلنشین تر می شود و مانندحضرت ابراھیم ( ع ) در میان شعله ھای آتش به گشت و گذار در گلستان پرداختن دلنوازاست. ( بیت آرایه ی تلمیح دارد ).

در جهان نتوان اگر مردانه زیست            همچو مردان جان سژردن زندگی است

 اگر در زندگی نشود آزاد مرد و بزرگوار بود حداقل باید ھنگام مرگ دلاورانه و مردانه مُرد و این دلاورانه و شجاعانه مُردن خود عین زندگی و حیات است .

 

 

 یاد حسین (ع)

شد چنان از تف دل کام سخنور تشنه       که ردیف سخنش آمده یک سر تشنه

از سوز و حرارت دل ، دهان شاعر چنان تشنه و خشک گردید که در ردیف تمام بیت های شعرش ، کلمه ی تشنه آمده است .

 

آه و افسوس از آن روز که در دشت بلا             بود آن خسرو بی لشگر و یاور تشنه

دریغ و درد از آن روز عاشورا که در دشت کربلا ، آن شاه بی لشگر و یاور(امام حسین) تشنه لب بود .

با لب خشک و دل سوخته و دیده ی تر              غرقه ی بحر بلا بود در آن بر تشنه

امام حسین (ع)با لب های خشک و تشنه و با دلی غمگین و چشمانی گریان و اشکبار ، در دریای ناراحتی و پریشانی گرفتار شده بود .

همچو ماهی که فتد زآب برون آل نبی               می تپیدی دلشان سوخته دربر تشنه

خاندان پیامبر همانند ماهی ای که از آب بیرون افتاده باشد ، دلشان در سینه در تب و تاب و پریشانی بود .

 

آل احمد همه عطشان ز بزرگ و کوچک           نسل حیدر همه از اکبر و اصغر تشنه 

خاندان پیامبر (ص) از بزرگ و کوچک همه تشنه لب بودند . فرزندان علی (ع) از بزرگ و کوچک یا ( هم حضرت علی اکبر و هم حضرت علی اصغر ) تشنه لب بودند . ( بیت آرایه ی ایهام در اکبر و اصغر دارد )

تشنه لب کشته شود در لب شط از چه گناه         آن که سیراب کند در لب کوثر تشنه

آن کسی که قرار است در لب حوض کوثر در قیامت ساقی لب تشنگان باشد (‌حضرت عباس )،‌با چه گناهی باید در کنار رود فرات با لب تشنه به شهادت برسد ؟

 

 برد عباس جوان ره چو سوی آب فرات             ماند بر یاد حسین تا صف محشر تشنه

هنگامی که حضرت عباس جوان با جوانمردی خود را به کنار رود فرات رسانید با اینکه در کنار آب بود و می توانست آب بنوشد اما به یاد تشنگی امام حسین (ع ) افتاد و از آب ننوشید .

 کاش می گشت فدایی به فدایش آن روز             تا نگشتی به صف پر تف محشر تشنه

شاعر می گوید : ای کاش آن روز ( روز عاشورا ) من در کربلا بودم و با جنگ کردن در کنار امام حسین ، حضرت عباس و یارانشان ،‌به شهادت می رسیدم تا در قیامت آنان شفاعتم می کردند و لب تشنه و گرفتار نمی شدم .    


فصل دوم

گهر بی هنر زار و خوار است و سست      به فرهنگ باشد روان تندرست 

اگر انسان با اصل و نسب ، دارای فضیلت و دانش نباشد ، چنین اصل و نسب و نژادی ناتوان و پست و ضعیف است . با علم و ادب و ھنر است  که روح و روان انسان سالم و شاداب می ماند .

شعر های درس خردمندی

 

علم چندان که بیش تر خوانی                  چون عمل در تو نیست نادانی

 ھر اندازه ھم که مطالعه کنی و علم بیاموزی تا وقتی که به آموخته ھایت عمل نمی کنی ھم چنان نادان و بی دانش ھستی.

نه محقق بود نه دانشمند                   چارپایی بر او کتابی چند

کسی که به علم خویش عمل نمی کند ، نه دانشمند است و نه محقق ، بلکه ھمچون

حیوانی است که چند کتاب بر روی او بار کرده اند .

آن تهی مغز را چه علم و خبر             که بر او هیزم است یا دفتر

 چنین انسان بی مغزی علم و آگاهی ندارد که بار او کتاب و دفترارزشمند است یا چیزهای بی ارزش . ( اطلاعی از دانش و علوم ندارد و فرقی بین ھیزم و کتاب نمی گذارد )

سخن را سر است ای خردمند و بن          میاور سخن در میان سخن 

ای انسان عاقل ، ھر سخنی شروع و پایان و جایگاه خاص خود را دارد پس در میان صحبت

دیگران شروع به صحبت نکن.

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش                 نگوید سخن تا نبیند خموش

 انسانی که صاحب  عقل و دوراندیشی و درک باشد، تا دیگران ساکت نباشند شروع به سخن گفتن نمی کند .(میان صحبت دیگران سخن نمی گوید)

دریای خرد

به گیتی بهتر از دانشوری نیست          به جز دانش به گیتی سروری نیست

 در دنیا چیزی بھتر از دانایی نیست و در جھان ،به غیر از دانش  سروری و بزرگی وجود ندارد (فقط با دانش انسان به سروری می رسد )

دلی سخت و سری ستوار باید            که کار دین و دانش سرسری نیست

انسان باید دلی استوار و محکم داشته باشد چرا که کار علم و دین ، بیهوده و بی ھدف

نیست .

ز دانشور سخن باور توان کرد           که نادان هرچه گوید باوری نیست

 سخن انسان عاقل ، باورکردنی و درست است اما انسان نادان ھر چه بیان کند برای کسی

باور کردنی نیست ( نمی توان آن را قبول کرد )

به نادان داوری بردن نشاید             بجز دانش به گیتی داوری نیست

صحیح نیست که از فرد نادان بخواھیم در امری داوری و قضاوت کند در حالی که در

دنیا چیزی جز علم و دانش و اگاھی شایسته ی امر داوری و قضاوت نیست.

ز دریای خرد گوهر توان جست         که دریایی بدان پهناوری نیست

 از عقل و دانایی که ھمچون دریایی پھناور و وسیع است (‌و دریایی از آن وسیع تر وجود ندارد ) می توان مروارید صید کرد .

ز نادانی سوی یزدان پناهم            که نادانی بجز بدگوهری نیست            

از نادانی و کم خردی به خداوند پناه می برم چرا که نادانی منجر به بد ذاتی و پلیدی

می شود.

به راه دانش ای مرد خردمند          زیانی برتر از تن پروری نیست 

 ای انسان عاقل در راه یادگیری علم و دانش ،  ضرر و زیانی بالاتر و بیشتر از تنبلی و سستی نیست.

فروغ دانایی

انیس کنج تنهایی کتاب است              چراغ صبح دانایی کتاب است 

 کتاب دوست و رفیقِ ھنگام تنھایی انسان و روشنایی و نور آغاز دانایی است .

بود بی مزد و منت اوستادی              ز دانش بخشدت هر دم مرادی

 کتاب استادی است که منتی بر انسان ندارد و نیاز به دستمزد و پاداش ھم ندارد و با

علم و آگاھی که به تو می بخشد در ھر لحظه تو را به یکی از خواسته ھایت می رساند.

درونش همچو غنچه از ورق پر         به قیمت هر ورق زان یک طبق در         

 درون کتاب ھمانند غنچه ی گل ، برگ برگ است ( پر از ورق ) و ھر برگ آن ارزشی برابربا یک سینی  مروارید و گوھر دارد.

به تقریر لطایف لب گشاید              هزاران گوهر معنی نماید

کتاب به بیان نکات باریک و لطایف ظریف و زیبا می پردازد . ھزاران معنی و مفھوم ارزشمند وجواھر مانند را به ما می شناساند.

گهی اسرار قرآن بازگوید                    گه از قول پیمبر راز گوید

 برخی کتاب ھا به بیان راز و رمز ھای الھی قرآن می پردازد و بعضی از آنھا راز و

رمزھایی را از زبان پیامبر بیان می کنند .

گهی از رفتگان تاریخ خواند                گه از آینده اخبارت رساند

 گاھی کتاب در باره ی گذشتگانی که دیگر نیستند و از بین رفته اند سخن می گوید و

گاھی از آینده خبر می دھد. ( آینده نگری می کند )

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش         مکن از مقصد اصلی فراموش       

 ھر نوع کتاب را با ھر نیتی که می خوانی و به رھنمود ھای آن عمل می کنی از

ارزش کتاب و کتاب خوانی غافل مباش و قدر آن را بدان / از مقصد اصلی انسانھا که

- رسیدن به خداوند است غافل نباش / مقصد اصلی دارای ایھام است: 1- کتاب ، ارزش کتاب 2 -خداوند ، رسیدن به مقام قرب الھی

 

فصل سوم

ص 51

 

 چشم دل باز کن که جان بینی             آن چه نادیدنی است آن بینی

ای انسان چشم باطن و عقل و فهم خد را باز کن تا جان ( روح یا خدا ) را ببینی . اگر با این چشم نگاه کنی تمام آن چه را که با چشم ظاهر نمی توانی ببینی با این چشم می توانی ببینی ( منظور وجود خداوند است ) 

نگارنده ی زیبا

بینی چه رقم های شگرف است و دل آرا         بر صفحه ی هستی ز خداوند تعالی

 آیا می بینی خداوند بلند مرتبه دراین دنیا چه چیز های زیبا و جالب توجهی را آفریده وھمه چیز را زیبا به وجود آورده است.

دارای دو گیتی ملک العرش خدایی               کاو را نه نیاز است و نه انباز و نه همتا

  صاحب ھر دو جھان و خدایی است که پادشاه آسمان هاست  او ھمان کسی است که نه احتیاجی به کسی دارد و نه دارای شریک و مثل و مانندی است .

هر نوع کند نقش و خود از نقش منزه          هر جنس کند جفت و خود از جفت مبرا

خداوندی که ھر موجودی را به گونه ای و با شکل و قیافه ی خاصی می آفریند ولی خودش از شکل و نقش داشتن پاک است برای ھمه ی موجودات جفت آفریده است ولی خودش از جفت داشتن به دور است .

هم کارگهی همچو زمین داشته معمور          هم بارگهی همچو فلک داشته برپا

 خداوند ، کارگاه آبادانی ھم چون زمین ساخته است و بارگاھی ھمانند آسمان را به

وجود آورده است .

چه زشت و چه زیبا همه نقش قلم اوست         نی نی نکند زشت نگارنده ی زیبا

در این دنیا ھر چه که ھست چه زشت و چه زیبا ھمه مخلوق خداوند است ؛ اما نه ،

خداوندی که خود زیباست ، چیز زشتی خلق نمی کند ، پس ھر آنچه خداوند خلق کرده است

زیبا و دلنشین است .

صورتگر زیبا

راستی را کس نمی داند که در فصل بهار             از کجا گردد پدیدار این همه نقش و نگار

 به راستی کسی نمی داندکه در فصل بھار این ھمه زیبایی و دلربایی چگونه و از کجا

و به وسیله ی چه کسی به وجود می آید.

عقل حیران شد که از این خاک تاریک نژند        چون برآید این همه گل های نغز کامکار

 وقتی که از خاک سرد و بی روح و غمناک و تاریک در فصل بھار این ھمه گل ھای خوب و زیبا و دلربا بیرون می آید ، عقل انسان سرگشته و متعجب می شود.

چون نپرسی کاین تماثیل از کجا آمد پدید       چون نجویی کاین تصاویر از کجا شد آشکار

 چگونه است که نمی پرسی این ھمه شکل ھا و تصاویر زیبا از کجا و چگونه به وجود

می آیند و چرا در جست و جوی آن نیستی که این شکل ھای زیبا چگونه پدید می آیند .

برق از شوق که می خندد بدین سان قاه قاه      ابر از هجر که می گرید بدین سان زار زار

 رعد و برق آسمان از شوق و اشتیاق چه کسی چنین به شدت و با شاد می خندد و ابرھای

آسمان به خاطر دوری و ھجران چه کسی چنین گریه می کنند .

کیست آن صورتگر ماهر که بی تقلید غیر     این همه صورت برد بر صفحه ی هستی به کار

 بیندیش آن نقاش چیره دست کیست که بدون اینکه از کسی تقلید و الگو برداری کند

این تصویرهای زیبا و بی نقص را در این دنیای بیکران به وجود می آورد .( خالق دنیا و موجودات گوناگون آن کیست )

فصل چهارم

سرمایه ی خوبان

باادب باش که تکلیف جوانان ادب است

سعی کن ھمیشه با ادب باشی زیرا تکلیف و وظیفه ی جوانان با ادب بودن است .

فرق مابین بنی آدم و حیوان ادب است

 تفاوت میان حیوان و انسان ھم ادب است .

راحت روح زنان زینت مردان ادب است

راحتی روح بانوان و آن چه باعث آراستگی و زیبایی مردان می شود ادب است.

باادب باش که تکلیف جوانان ادب است

ھمواره مؤدب باش زیرا ادب دارایی انسان ھای نیک سرشت است.

آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است

 ھمه جای کلام خدا ھم بر مؤدب بودن تأکید دارد // مصراع : آیه آیه ... معنای دیگری ھم می تواند داشته باشد : ادب مانند آیه ھای قرآن در ھمه جا با ارزش و مھم است.

باادب باش که اندر همه جا یابی راه

 ھمیشه ادب داشته باش تا بتوانی از این طریق در ھمه جا نفوذکنی(در دل مردم جابگیری)

در قیامت نشود روی سفید تو سیاه

  در روز قیامت روسفید و سربلند باشی .

همچو یوسف به سر تخت برآیی از چاه

 مانند حضرت یوسف ( ع ) که از میان چاه به پادشاھی رسید به جایگاھی رفیع برسی.

گر تو خواهی که دلت در دو جهان شاد شود

 اگر می خواھی درھردو دنیا ھمواره شاد و خرم باشی .

همه کس از سخنت خرم و دل شاد شود

 ھمه ازسخن تو لذت ببرند و خوشحال شوند.

خاطرت یکسره از رنج و غم آزاد شود

فکر و خیالت از ھر گونه غم و غصه راحت باشد                بیت تکرار

بی ادب می شود از فیض الهی محروم          

انسان بی ادب از بخشش خداوند بی نصیب می ماند.

خویش را می کند از جهل و شقاوت معدوم 

از روی نادانی و بدبختی خود را به نابودی می کشاند .

از احادیث وروایات به ما شد معلوم

از حکایات و سخنان و احادیث برای ما روشنشده است که          بیت تکرار

گشت از علم و ادب مذهب اسلام عیان

آنچه آشکار کننده و بیانگر دین اسلام است دانش و ادب است .

شرح این مسئله امروز نگنجد به بیان

شرح و توضیح دادن این مسئله در این جا به درازا می کشد .

خوش بود گر محک تجربه آید به میان  

چقدر خوب است که ابزارسنجش ما ، تجربه و آزمایش باشد . ( تجربه به خوبی ارزش مؤدب بودن را نشان می دھد.مصراع آخر از حافظ است ( تضمین) مصراع بعدی این است : .تا سیه روی شود ھر که در اوغش باشد.

محک خالص کافر ز مسلمان ادب است

بھترین وسیله ی تشخیص کافر و مسلمان ھم ھمین ادب است .

آن که هر مشکلی از وی شود آسان ادب است

آن چیزی که با استفاده ی از آن می توان همه ی مشکلات را حل کرد ادب است.

آیه آیه همه جا سوره ی قرآن ادب است

 ادب نشانگر مسلمان بودن است و سرتاسر قران کریم بر با ادب بودن تأکید می کند .

مرد را معرفت و علم و ادب می باید

انسان باید دانش و شناخت و ادب داشته باشد.

روح را لذت تفریح و طرب می باید

 برای راحتی وشادی روح انسان ادب لازم است .

گرچه در کسب هنر رنج و تعب می باید

گر چه برای به دست آوردن دانش و اگاھی باید رنج وزحمت و سختی کشید.

فصل پنجم

پند پدر

زین گفته سعادت تو جویم               پس یاد بگیر هر چه گویم

 از آن جا که من خواھان خوشبختی و سعادت تو ھستم به آنچه می گویم گوش فرا ده و

آن را به یاد بسپار.

می باش به عمر خود سحرخیز           وز خواب سحرگهان بپرهیز

 از خواب سحر گاھی دوری کن و در تمام عمر خود سحرخیز باش و زود از خواب برخیز.

با مادر خویش مهربان باش           آماده ی خدمتش به جان باش

با تمام وجود به مادرت خدمت کن و با او با خوشی و مھربانی رفتار کن.

با چشم ادب نگر پدر را               وز گفته ی او مپیچ سر را

به سخنان پدرت گوش فرا بده و مؤدبانه با او رفتار کن و ازدستورات او سرپیچی نکن.

چون این شوند از تو خرسند              خرسند شود ز تو خداوند

ھنگامی که پدرو مادر از تو راضی باشنددر آن صورت خداوند ھم از تو راضی و خشنود

خواھد بود.

گر با ادب و تمیز باشی                پیش همه کس عزیز باشی

اگر مؤدب و تمیز باشی در آن صورت نزد ھمگان گرامی و مورد احترام خواھی بود.

می کوش که هر چه گوید استاد            گیری همه را به چابکی یاد

 تلاش کن تا ھر چه معلم به تو می گوید با سرعت و به خوبی یاد بگیری.

زنهار مگو سخن بجز راست              هرچند تو را در آن ضررهاست

مبادا( به هوش باش ) به غیراز راستی سخنی نگویی  ھمیشه راستگو باش حتی اگر موجب ضرر و زیان تو باشد.

هر شب که روی به جامه ی خواب             کن نیک تامل اندر این باب

ھر شب ھنگام خواب و زمانی که لباس خواب به تن می پوشی در این مورد خوب تفکر کن.

کان روز به علم تو چه افزود                وز کرده ی خود چه برده ای سود

 فکر کن که در آن روز چه مطلب آموزنده ای آموخته ای و چه چیزی به دانش تو افزوده

شده است و از اعمال خود چه نتیجه و بھره ای برده ای .

روزی که در آن نکرده ای کار              آن روز ز عمر خویش مشمار

 روز ی را که در آن کار مفیدی انجام نداده ای جزو عمر خود به حساب میاور.

آزادگی

پیرمردی با دلق درشت                پشته ای خار همی برد به پشت

 شخص پیری لباس پشمی خشنی پوشیده بود و کوله باری از خار را با خود حمل می کرد .

لنگ لنگان قدمی بر می داشت          هر قدم دانه ی شکری می کاشت

 آن پیرمرد لنگان لنگان راه می رفت و باھر قدمی که برمی داشت خدا را شکر می کرد.

کای فرازنده ی این چرخ بلند            وی نوازنده ی دل های نژند

 ای خدایی که این روزگار و آسمان رابرافراشته ای و ای کسی که آرامش دھنده ی

دلھای غمگین ھستی.

کنم از جیب نظر تا دامن               چه عزیزی که نکردی با من

 وقتی که ازسر تا پای خودرا نگاه می کنم می بینم که ھمه نوع بزرگواری در حقم کرده ای.

در دولت به رخم بگشادی             تاج عزت به سرم بنهادی

 خوش بختی و سعادت را در مقابل چشمان من قرار داده ای و ارجمندی و بزرگی رامانند

تاج بر سر من نھادی.

 حد من نیست ثنایت گفتن             گوهر شکر عطایت سفتن

 من در حدی نیستم که بتوانم از عھده ی شکرگزاری و سپاس ھای تو برآیم.

نوجوانی به جوانی مغرور            رخش پندار همی راند ز دور 

نوجوانی در حالی که اسب غرور را می راند به پیر نزدیک شد.

آمد آن شکرگزاریش به گوش              گفت ای پیر خرف گشته خموش

جوان ستایش پیرمرد را شنید و به او گفت : ای پیر کودن خاموش شو.

خار بر پشت زنی زین سان گام            عزت ات چیست عزیزیت کدام

 تو خار بر پشت نھاده ای و به سختی راه می روی ! بخت و اقبال و عزتت کدام است ؟

عزت از خواری نشناخته ای               عمر در خارکشی باخته ای

تو عمرت رادرخارکشی به سربرده ی و ھنوز تفاوت خواری و سربلندی را نمی دانی (

زندگی را تلف کرده ای و بیھوده گذرانده ای)

پیر گفتا که چه عزت زین به              که نی ام بر در کس بالین نه

 پیر گفت چه سربلندی ازاین بھتر که محتاج به کسی چون تو نیستم.

کای فلان چاشت بده یا شامم               نان و آبی که خورم وآشامم

 که ای فلانی به من صبحانه یا شام بده و یا نان و آبی که بخورم.

شکر گویم که مرا خوار نساخت           به خسی چون تو گرفتار نساخت

خدا را شکر می گویم که مرا خوار و ذلیل نساخت و به شخصی پستی چون تو گرفتارنکرد.

داد با این همه افتادگی ام               عز آزادگی و آزادگی ام

 با وجود فقر و نداری خداوند به من آزادی و آزادگی بخشید ( آزادی : در گذشته بهمعنی : شکرگزاری و آسودگی )

 

راز ماندگاری

 آب شد برف زردکوه سپید                      تکه یخ ها به گریه افتادند

برف سفید زردکوه آب شد تکه یخ ها گریه کردند و ذوب شدند .

 تکه یخ ها چه سربه زیر و صبور               جای خود را به چشمه ها دادند

تکه یخ ها با صبر و بردباری کامل جای خود را به چشمه سارها دادند .

چشمه ها آمدند پایین تر                    دامن کوهسار را شستند 

آب چشمه ها به پایین تر از کوه سرازیر شدند و دامنه ی کوه ها را شستند .

بین آن راههای پیچاپیچ                     کم کمک راه خویش را جستند

 آب چشمه ها از بین آن راه های پر پیچ و خم با کمی زحمت راه خود را پیدا کردند .

نرم نرمک در آسمان پیچید                بوی سرسبزی علفزاران  

به نرمی و ملایمت بوی سرسبزی علفزارها و چمنزارها در آسمان پخش شد .

چشمه ها ضرب در هزار شدند            متولد شدند جوباران

چشمه ها فراوان تر شدند و جوی باران را به وجود آوردند .

جویباران به دامن صحرا                    رشته در رشته تاروپود شدند

آب جوی باران در دامن صحرا رشته در رشته و مثل تار و پودی می شوند که در هم تنیده شده باشند .

دست در دست یکدگر دادند              عهد بستند و زنده رود شدند

 همگی با هم دست در دست هم دادند و قول و قرار گذاشتند که رودی جاری را به وجود بیاورند تا همیشه زنده و جاوید باشند . 

ما همان چشمه های کم آبیم            زندگی جمع دوستانه ی ماست

ما انسان ها مانند چشمه های آب کمی هستیم موقعی ما زنده هستیم که با هم باشیم .

ما اگر ضرب در هزار شویم                ماندگاریم و جای ما دریاست

اگر جمع ما بیش تر از پیش باشد و همیشه با هم باشیم زنده و جاوید و ماندگاریم( با اتحاد باقی می مانیم و ملتی ماندگار می شویم ) 

فصل ششم

نام نیکو گر بماند زآدمی            به کزو ماند سرای زرنگار

اگر در این دنیا از انسان نام خوب به یادگار بماند بهتر از آن است که از او ثروت به جا بماند .

صفحه ی 103

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست   عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

در این دنیا خوشحالی و شادمانی من ناشی از ھمان خدایی است که دنیایی بااین ھمه زیبایی و خوشی خلق کرده است و عاشق سراسر گیتی ھستم چرا که ھمه ی دنیا مخلوق خداوند است .

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است     به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست

بیت دو : با عشق و علاقه و شیرینی زھر را می نوشم ( ھر سختی و رنجی را می پذیرم )زیرا معشوق زیبا روی من آن را تعارف می کند و ھر دردی که از جانب معشوق باشد با دل و جان و با میل و رغبت تحمل می کنم و می پذیرم زیرا درمان ھمه ی دردھا ھمین معشوق زیبا روی من است . ( سر منشأ ھمه چیز چه خوب و چه بد خداوند است )

صفحه ی106

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد            دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

ستاره ای در آسمان ھستی پدیدار شد و در این دنیا ارجمند گردید و برای دل ھای پریشان

یار و ھمدم شد . رسول اکرم ( ص ) به عنوان برگزیده ترین انسان پا به ھستی نھاد .( این

بیت در مورد رسول اکرم ( ص ) است .)

صفحه ی114

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت         بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

ای ھد ھد : ای باد صبا تو را به عنوان پیک به سرزمین سبا ( به عنوان پیک حضرت سلیمان) می فرستم ببین که چه قدر و ارزشی به تو داده ام و تو را به کجا می فرستم / باد صبانماد پیغام رسانی بین عاشق و معشوق است )

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم          زین جا به آشیان وفا می فرستمت

پرنده ای چون تو ( انسان ) حیف است که در این ماتمکده ی خاکی ( زمین / دنیا )

باشد بنابراین تو را به سمت سرمنشأ عشق و وفاداری می فرستم ( جایگاه خاکی را به

سوی جایگاه ابدی و معنوی ترک کن )


فصل هفتم

ص 123

چو ایران نباشد تن من مباد                   بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر قرار باشد که یک روز کشور ایران وجود نداشته باشد ( از بین برود) الهی که آن روز تن من وجود نداشته باشد ( زنده نباشم) و در این سرزمین ختی یک نفر هم زنده نباشد .

ص 137 ؛ وطن ما :

وطن ما به جای مادر ماست                 مادر خویش را نگهبانیم

میھن برای ما ھمانند مادرمان است و ما باید از مادر خود نگھداری کنیم .

شکر داریم کز طفولیت                       درس حب الوطن همی خوانیم

 خدا را شکر و سپاس که از ھمان کودکی درس وطن دوستی می خوانیم.

چون که حب وطن ز ایمان است          ما یقینا ز اهل ایمانیم

 از آن جا که وطن دوستی نشانه ی ایمان و اعتقاد است قطعاً ما انسان ھای با ایمانی

ھستیم.

گر رسد دشمنی برای وطن                جان و دل رایگان بیفشانیم

 اگر دشمن به وطن ما دست درازی کند با دل و جان و با تمام وجود به پاسداری از آن بر

می خیزیم و در راه وطن جان می بازیم .

فصل ھشتم 

ص 142 

ماه

     روشنی اش  را

                  در سراسر آسمان 

                                        می پراکند

                                             و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد .

ماه نور و روشنی خویش را به تمام آسمان می بخشد و تاریکی ھا و لکه ھای سیاه را در خودش نگه می دارد . مقصود شاعر این است که مانند ماه باشیم که خوبی و روشنی و نیکی را به دیگران می دھد و در عوض پلیدی ھا وزشتی ھا را در درون خود نگه می دارد و آشکار نمی سازد.

پرنده ی آزادی ص 143

محمد مانند پرنده ای کوچکی از ترس گلوله باران در آغوش پدرش خزیده است . پدر جان ،

مرا پنھان کن که من در برابر توفان گلوله ناتوانم ( مقصود از دوزخ آسمان : باران گلوله ی

دشمن و مقصود از تیرگی : ظلم و ستم است .) محمد فرشته ی کوچکی است که در برابر

تیر رس شکارچی بی رحمی قرار دارد . چھره اش مثل خورشید تابناک و قلبش مثل سیب

قرمز است . اما شکارچی ممکن است به جای کشتن او پیش خود تصور کند : حالا او را رھا

می کنم و سال ھا بعد زمانی که در برابر من سرکشی کرد و اطاعت نکرد آن گاه او را می

کشم . او در سایه ی خود تنھاست : او در سرزمین و وطن خود تنھاست و فریاد رسی ندارد


. اما محمد از تیره ی پیامبر خدا ( ص ) و مسلمان است . پس به جرمی مسلمانی کشته

می شود و به بھشت می رود ( اشاره به مسلمان بودن فلسطینی ھا و این که فلسطین

سرزمین وحی و محل ظھور پیامبران بوده است .)